💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


لنگه کفش

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت میرفت به علت بی توجهی یک لنگ کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند.... پیرمرد گفت: یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد . چقدر خوشحال خواهد شد.... نتیجه داستان :ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید





نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 ارسال نظر(0)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.