💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


post
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ،
ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ این ﺧﻮﻧﻪ را ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ
ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ
ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ 
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ
ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ وپﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ تمام ﺭﻭﯼ 
کاغذ زنش چیزی نوشت و در همین ﺣﯿﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭ آمد ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ داد
ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ر ﻭ ﻋﻮﺽ میﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ
ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ
ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﻔﺮﯾﺘﻪ، ﺯﻧﻢ هم ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﮔﻮﺭﺵ ر ﻭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ، ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶر ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ
ﺍﺻﻸ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻮﺩ،،، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﯾﺨﺖ ﻣﮑﺮﻭﻫﺶ رﻭ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﺮﻡ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩق ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﭘﺮﭘﺮ
ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ، ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ
ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬش ﻧﻮﺷﺘﻪ .
ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ،،؛
ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ از زیر تخت ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ،،،
ﺁﺧﻪ « ﺁﯼ ﮐﯿﻮصفر » ﻻﺍﻗﻞ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺩﺕ ر ﻭ ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ، ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ
                                                             
                                                                ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ                                                                 
 



نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 09 تیر 1393 ارسال نظر(0)

post

گفت: احوال ات چطور است؟

گفتم اش: عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!

 

 قیصر امین پور




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 ارسال نظر(1)

حلقه ی زر

دخترک خنده کنان گفت: که چیست راز این حلقه زر؟

راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت وشبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او روز هایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز تابش و رخشندگی است

حلقه برد گی و بند گی است

فروغ فرخزاد




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 25 خرداد 1393 ارسال نظر(2)

مرا دریاب

من آن گنجشک بیمارم

و می دانی از اعجاز نگاه تو

امید عافیت دارم

دلم را با امید و شور و سر مستی

به طوق رحمتت بستم

همینجا در کنار سفره گسترده ات هستم

مرا همسفره با شأن پرستو کن

ولی اصلی ترین حرف دلم این است

که این گنجشک زخمی را

خداوندا پرستو کن...

به کوچیدن نیاز مبرمی دارم

من از پرواز در اوج تو درک مبهمی دارم

خداوندا...

مرا دریاب...!!




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 20 خرداد 1393 ارسال نظر(1)

بانو

دیگر؛

بانوی هیچ قصه ای

نخواهم شد؛

که این بانو خود

قصه بسیار دارد...!!!




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 20 خرداد 1393 ارسال نظر(0)

پدرم

پدرم لبخندی است در چارچوب قاب

پدرم خوابی شیرین است که هر لحظه

انتظار دیدنش را می کشم

پدرم نوازش اشک است در پهنه صورتم....

پدرم خاطره است.

پدرم خاطره شد......

پدرم داستانی است حماسی که در ذهن نا آرامم

بارها و بارها مرور می شود.

پدرم ترانه ایست امید بخش که در گوش جانم

بارها زمزمه می شود.

پدرم قطعه ایست غمگین که در فراق، سروده شده

پدرم تکیه گاه آرزوهای من است.

پدرم یاد است.....

پدرم یاد خاطره های شیرین است.

برای شادی روح پدر های آسمانی صلوات

 




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ارسال نظر(1)

پشت سر پدر

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین

می بینی چقدر آهسته میره، میفهمی پیر شده!

وقتی داره صورتش را اصلاح می کنه و دستش میلرزه

میفهمی پیر شده!

وقتی بعد غذا یک مشت دارو می خوره،

میفهمی چقدر درد داره ولی هیچی نمیگه....

و وقتی می فهمی نصف موهای سفیدش به خاطر

غصه های تو هستش دلت می خواد بمیری

آرزوی سلامتی و طول عمر برای همه پدران دوست داشتنی و

طلب آمرزش و رحمت برای همه پدرانی که در بین ما نیستند.......  




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ارسال نظر(0)

خیلی وقت ها در زندگی ......
خیلی وقت ها در زندگی 
به خاطر شرایطی که پیش می آید،
مچاله و کثیف می شویم،
احساس می کنیم بی ارزش شدیم.
اما اصلا مهم نیست که چه اتفاقی افتاده 
و چه اتفاقی خواهد افتاد!!!
شما هرگر ارزش خود را از دست نخواهید داد؛
کثیف یا تمیز، مچاله یا تا خورده،
هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند
ارزشمند هستید.

 




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ارسال نظر(0)

این مردهای غمگین و نازنین


   یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای
مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند
«... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک
بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که
حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که
دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی
که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع
میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل
کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از
اینها نباشند...
  ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر
برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند،
توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره
مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور
باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور
باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود
سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که
دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های
دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و
هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما
بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می
شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را
نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت
ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را
دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم
نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من
را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد
ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.
بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم.
من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند.
مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی
آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای
که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده استخجالتیگریهلبخند




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1392 ارسال نظر(2)

لبخند خدا

زنی با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خوار و بار فروشی محله شد که نسبتاً شلوغ بود و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار و بار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان هاوس ، صاحب همان خواربار فروشی با بی اعتنایی ، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست که او از مغازه بیرون برود!
زن نیازمند ، در حالی که اصرار می کرد گفت :« آقا شما را به خدا ، به محض این که بتوانم ، پولتان را می آورم.» جان گفت نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت :
"ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من!"
خواربار فروش با تمسخر گفت :«لازم نیست ، به حساب خودم . لیست خریدت کو؟ » لوئیز یا همان زن نیازمند گفت : اینجاست!
خواربار فروش با صدایی کنایه دار اضافه کرد:« لیست را بگذار روی ترازو . به اندازه وزنش ، هر چی خواستی ببر!"
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت !!!
خوار و بار فروش باورش نشد . مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد ،آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در این وقت خوار و بار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است ! کاغذ ، لیست خرید نبود ، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:
"ایخدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده ساز!"
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد ، لوئیز خداحافظی کرد و رفت.




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 16 دی 1392 ارسال نظر(1)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.