💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


زیباترین قسم

زیباترین قسم سهراب سپهری:

نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این ابادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت

غصه ها انچنان میگذرد که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند، به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز...




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 ارسال نظر(2)

post

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظه هایش را به خاطرمن از دست داده است...




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 ارسال نظر(2)

post




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 ارسال نظر(0)

post

مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است...

غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبود

و تمام درست هایم به نظرم گناه انگاشته و نوشته شده بود...

درمکه دیدم خدا چند سالی است که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند...

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد

و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خدا بود...

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم

و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را به مردم جستجو کنم...

اری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ای است ک خدایی در ان نیست....

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاوریم

شاید خدا دارد ارزوی کودک دستفروش را براورده میکند...

(حسین پناهی)




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 ارسال نظر(1)

زندگی

سرزمینی زندگی میکنم که وقتی کسی میمیرد میگویند راحت شد...

براستی مگر ما چگونه زندگی میکنیم که با مرگ راحت میشویم...؟

ما امروز خانه های بزرگ اما خانواده های کوچکتر داریم...

مدارک تحصیلی بالاتراما مدارک عمومی پایین تر داریم...

اگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتری داریم...

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم...

خیلی کم میخندیم...خیلی تند رانندگی میکنیم...

خیلی زود عصبانی میشویم...

تا دیروقت بیدار میمانیم....خیلی خسته از خواب برمیخیزیم...

خیلی کم مطالعه میکنیم...خیلی زیادصحبت میکنیم...

ب اندازه کافی دوست نداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم...

زندگی ساختن را یادگرفته ایم اما زندگی کردن را نه...

ماساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر...

بیشترخرج میکنیم اما کمتر داریم...بیشتر میخریم امل کمتر لذت میبریم...

ما تا ماه رفته برگشته ایم اماقادر نیستیم برای ملاقات عزیزی از یک سوی خیابان به ان سو برویم...

فضای بیرون را فتح کرده ایم امافضای درون را نه...

بیشتربرنامه ریزی میکنیم اما کمتر ب انجام میرسانیم...

عجله کردن را اموخته ایم و صبرکردن را نه...

مگر بیشتر از یک بار در زندگی فرصت داریم....؟




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 ارسال نظر(0)

post

 

 

به چه مانند کنم موي پريشان ترا ؟
به دل تيره شب ؟
به يکي هاله ي دود ؟
يا به يک ابر سياه
که پريشان شده و ريخته بر چهره ي ما ؟
***
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟
به يکي اختر رخشنده به دامان سپهر ؟
يا به الماس سياهي که بشويندش در جام شراب ؟
***
به چه مانند کنم سرخي لبهاي ترا ؟
به يکي لاله ي شاداب که بنشسته به کوه ؟
به شرابي که نمايان بود از جام بلور ؟
به صفاي گل سرخي که بخندد در باغ ؟
به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن ؟
يا به ياقوت درخشاني در نور چراغ ؟
***
به چه مانند کنم ؟
من ندانم
به نگاهي تو بگو
به چه مانند کنم ...؟

                                                                     مهدی سهیلی



نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 19 بهمن 1393 ارسال نظر(1)

آدم مذهبی
ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ، ﭘﺎﯾﺒﻨﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻭ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭ ﻋﻘﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﻫﯿﭻ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺰ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .... ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﻧﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯﻫﺮ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺁﺋﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺋﯿﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﮐﯿﺸﺎﻧﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﻧﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ ! ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺰ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ ... ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. پرفسور سمیعی


نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 ارسال نظر(0)

عشق خدا و انسان
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ؟ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺍﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺍﺳﺘﺎﺩﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﻨﺎﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ؟ ﺑﻌﺪﺍﺯﺑﺤﺜﻬﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ : ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺩﻭﻧﻔﺮﺍﺯﯾﮑﺪﯾﮕﺮﻋﺺﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻗﻠﺒﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺯﯾﮑﺪﯾﮕﺮﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻧﺪ ﺩﺍﺩﺑﺰﻧﻨﺪ،،ﻫﺮﭼﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ،ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺳﺖ ﻭﺍﻧﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﮐﻨﻨﺪ ﺳﭙﺲ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺩﻭﻧﻔﺮﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﺑﺎﺷﻨﺪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؟ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻣﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﭼﺮﺍ؟ ﭼﻮﻥ ﻗﻠﺒﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﻭﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﺑﯿﺸﺘﺮﺷﺪ ﺣﺘﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻫﻢ ﺑﺎﻫﻢ ﻧﻤﯿﺰﻧﻨﺪﻭﻓﻘﻂ ﺩﺭﮔﻮﺵ ﻫﻢ ﻧﺠﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪﻭﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﯿﺸﻮﺩ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺣﺘﯽ ﻧﺠﻮﺍﻫﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪﻭﻓﻘﻂ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ . ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭﺧﺪﺍ ﻫﯿﭻ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﻫﻤﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻫﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺑﺎﺯﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺍﻭﺣﺮﻑ ﺑزنی...


نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 ارسال نظر(0)

هدیه کنیم برای اموات




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 بهمن 1393 ارسال نظر(0)

استان مورچه و شیر

مورچه هر روز صبح زود سر كار مي رفت و بلافاصله كارش را شروع مي كرد

و با خوشحالي هر روز كار زيادي انجام مي داد. رئيسش كه يك شير بود

از اينكه مي ديد مورچه مي تواند بدون سرپرستي بدين گونه كار كند،

بسيار متعجب بود. بنابراين سوسكي را كه تجربه بسيار بالايي در سرپرستي

داشت و به نوشتن گزارشات عالي شهره بود، استخدام كرد تا اين موضوع

را بررسي كند.

اولين تصميم سوسك راه اندازي دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنين

براي نوشتن و تايپ گزارشاتش به كمك يك منشي نياز داشت. عنكبوتي هم مديريت

بايگاني و تماسهاي تلفني را بر عهده گرفت. شير از گزارشات سوسك لذت

مي برد و از او خواست كه نمودارهايي كه نرخ توليد را توصيف مي كند تهيه نموده

كه با آن بشود روندها را تجزيه تحليل كند. او مي توانست از اين نمودارها در

گزارشاتي كه به هيات مديره مي داد استفاده كند. بنابراين سوسك مجبور شد

كه كامپيوتر جديدي به همراه يك دستگاه پرينت ليزري بخرد. او از يك مگس

براي مديريت واحد تكنولوژي اطلاعات استفاده كرد.



مورچه كه زماني بسيار بهره ور و راحت بود از اين حد كاغذ بازي افراطي و

جلساتي كه بيشتر وقتش را هدر مي داد متنفر بود. شير به اين نتيجه رسيد

كه زمان آن فرا رسيده كه شخصي را به عنوان مسئول واحدي كه مورچه

در آن كار مي كرد معرفي كند. اين سمت به جيرجيرك داده شد. اولين تصميم

او هم خريد يك فرش و نيز يك صندلي ارگونوميك براي دفترش بود. اين مسئول جديد

يعني جيرجيرك هم به يك عدد كامپيوتر و يك دستيار شخصي به منظور كمك به

برنامه بهينه سازي استراتژيك كنترل كارها و بودجه نياز پيدا كرد.

اكنون واحدي كه مورچه در آن كار مي كرد به مكان غمگيني تبديل شده بود كه

ديگر هيچ كسي در آن جا نمي خنديد و همه ناراحت بودند. در اين زمان بود كه

جيرجيرك، شير را متقاعد كرد كه نياز مبرم به شروع يك مطالعه سنجش شرايط

محيطي وجود دارد. با مرور هزينه هايي كه براي اداره واحد مورچه مي شد

شير فهميد كه بهره وري بسيار كمتر از گذشته شده است.


بنابر اين او جغد كه مشاوري شناخته شده و معتبر بود را براي مميزي

و پيشنهاد راه حل اصلاحي استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند

و با يك گزارش حجيم چند جلدي باز آمد. نتيجه نهايي اين بود: «تعداد كاركنان زياد است».
حدس مي زنيد اولين كسي كه شير اخراج كرد چه كسي بود؟

مسلماً مورچه؛

چون او عدم انگيزه اش را نشان داده و نگرش منفي داشت."




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 24 دی 1393 ارسال نظر(0)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.