💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


چقدر به هم بدهکاریم؟

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم. نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند. با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد... حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم. انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!" حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم؟




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 ارسال نظر(0)

چند سطر سکوت

گاه می توان برای یک عزیز

چند سطر سکوت به یادگار گذاشت

تا او در خلوت خود

هر آن طور که خواست

آن را معنی کند. . . .




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 ارسال نظر(1)

post

بوی پاییز میدهد

تابستان این روزها ؛

گویا که شهریور

عاشق شده است !!




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1392 ارسال نظر(0)

post

بچه که بودیم جاده ها خراب بود !

نیمکت مدرسه ها خراب بود !

شیرای آب خراب بود !

زنگای در خونه ها خراب بود !

         ولی . . . . . .

آدما سالم بودن !!!!!




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1392 ارسال نظر(0)

post

خدایا .....

چه ساخته ای ......

دل آدم هایت یکی از یکی سنگی تر .....

دروغ هایشان یکی از یکی زیباتر .......

نگاه هایشان یکی از یکی معنی دارتر  وسنگین تر .......

وهر یک برای خود،

یکی از یکی خداتر !!!!!




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 12 شهریور 1392 ارسال نظر(0)

post

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 ارسال نظر(0)

دوستت دارم بی آنکه بخواهمت

آفاق پریشانی

 

سال گشتگی ست این

که به خود در پیچی ابروار

بغری بی آنکه بباری؟

سال گشتگی ست این

که بخواهی اش

بی آنکه بیفشاری اش؟

سال گشتگی ست این

خواستن اش

تمنای هر رگ

بی آنکه در میان باشد

خواهشی حتی؟

 

نهایت عاشقی ست این؟

آن وعده ی دیدار در فراسوی پیکرها؟

 

                                         شاملو




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 05 خرداد 1392 ارسال نظر(0)

post

یادمان باشد؛ در این گرانی

احساس مان را خرج بی احساسی های کسی نکنیم

که سر انجامش ورشکستگی است




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(0)

درد دل گنجشک با خدا


 

گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(0)

post

 


 




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 26 فروردین 1392 ارسال نظر(0)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.