💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


بوي سيب

 

خدایا دهانم را بو کن...! ببین بوی سیب نمیدهد! 

من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند. 

میدانی یک آدم بدون حوایش چقدر تنها میشود؟! 

میدانی محکوم بودن چقدر سخت است؟ 

وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!

میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟

میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!

نمیدانی..!

تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!! 

ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت.!

 

خسته ام از زندگی... دهانم را بو کن...! ببین... بوی سیب نمیدهد...!! 

 

خدایا ما رو ببخش که فقط دلتنگی هایمان را با تو قسمت می کنیم حتی نمی توانیم یک ثانیه را هم تصور کنیم که تو پشت ما رو خالی کرده باشی.




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

post


نوشته شده در شنبه 31 تير 1391
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

اونجا خونه ي خداست؟؟

 

الو … الو… سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

(یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس ).بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

(فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:)نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

(بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :)

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد.

 وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…

چرا ؟

این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.                           

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:)

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است …

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.




نویسنده : gandomake تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

post


آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

 




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391 ارسال نظر(3)

post

 

عکس عاشقانه متحرک

 

 

 

 

 

 




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

يه دنيا حسرت

 
 

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند، بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماسه می افته تو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره. میدونی چی می مونه؟ یه آدم...، یه دهــــــن بـــاز....، یه گـــــــردوی پـــــوک ...!  و یه دنیـــــا حســـــــرت




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

متن ترانه يه شب مهتاب احمد شاملو


متن ترانه یه شب مهتاب فرهاد

 

۱
یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری  ~ باغ آلوچه
دره به دره  ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا  ~ پشت بیشه‌ها
یه پری میاد  ~ ترسون و لرزون
پاشو میذاره  ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه  ~ موی پریشون…

 

 

۲
یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا  ~ یکه و تنها
تک‌درخت بید  ~ شاد و پرامید
می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز
که یه ستاره  ~ بچکه مث
یه چیکه بارون  ~ به جای میوه‌ش
نوک یه شاخه‌ش  ~ بشه آویزون…

 

 

۳
یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ از توی زندون
مث شب‌پره  ~ با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سیا
تا دم سحر  ~ شهیدای شهر
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
تو خیابونا  ~ سر میدونا:
«ــ عمو یادگار!  ~ مرد کینه‌دار!
مستی یا هشیار  ~ خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار  ~ شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار  ~ شهیدای شهر!
آخرش یه شب  ~ ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
روی این میدون  ~ رد می‌شه خندون
یه شب ماه میاد




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

post

l
 
در وصل هم ز عشق تو اى گل در آتشم
عاشق نميشوى كه ببينى چه مى‌كشم
با عقل آب عشق به يك جو نميرود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم !!!!
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشك به خون شسته بالشم
پروانه را شكايتى از جور شمع نيست
عمريست در هواى تو ميسوزم و خوشم
خلقم به روى زرد بخندند و باك نيست
شاهد شو اى شرار محبت كه بى غشم
باور مكن كه طعنهء طوفان روزگار
جز در هواى زلف تو دارد مشوشم
سروى شدم به دولت آزادگى كه سر
با كس فرو نياورد اين طبع سركشم
دارم چو شمع سرغمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچهء خندان كه خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پرى‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمى چو,نى
تا بشنوى نواى غزلهاى دلكشم
شهریار




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 ارسال نظر(0)

شعري از فريدون مشيري

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391 ارسال نظر(1)

چشمانت را برای زندگی می خواهم .....

 



 

عکس متحرک

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

 

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 

دلت را براي عاشقي مي خواهم

 

صدايت را براي شادابي مي شنوم

 

دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

 

عطرت را براي مستي مي بويم

 

خيالت را براي پرواز مي خواهم

و خودت را نيز براي پرستش




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 14 بهمن 1391 ارسال نظر(2)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.