💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


شانس خود را امتحان کنید
 

شانس خود را امتحان کنید

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

   




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

معلم وشاگرد کوچولو
 

 

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

 

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

 

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکی غیرممکن است.

 

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

 

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

ماجرای حاج خانوم وحسن آقا

 

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت !!! می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!

این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون…!. 




نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

.....میروم....

... میروم ...

 

 

میروم از شهرتو تا با خیالت سر کنم

عشق را نشکفته در دامان خود پرپر کنم

میروم محزون شبی در کوره راه خویشتن

خاک شهر دل بجای غربتت برسرکنم

میروم تا در سکوت مبهم یک آرزو

داستان بی وفایی های تو از بر کنم

میروم در خلوت محراب دل با شمع جان

برگ برگ خاطرات خویش خاکستر کنم

میروم دور از تو و چشمان تو

غربت بی انتهای عشق را باور کنم

 




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

بي وفا

 

بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند
مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

وقتی تو نیستی ......

وقتی نیستی...


 

ﻭﻗﺘﯽ

 


ﮐﻪ

 

گرماي نگاه تو

 

ﻧﯿﺴﺖ،


اين

 

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺣﺎﻝ

 



 

ﺭﻭﺯمن

 

زمستان...


ﺳﺮﻣﺎﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﻫﺎﯼ


ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ

 

ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯﻫﺎﯼ ﺑﯽﭘﺎﯾــــﺎﻥ !!!
 

 



نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

اگه ........

اگه...


 

اگه مَردی ... ؟!!



مَرد بمون ...


اگه نیستی ...



نامَردی نکن ... !!


اگه تنهایی ... ؟!!



تنها بمون ...


اگه نیستی ...


تنهاش نذار ... !!


... ... ...



اگه نجیبی ... ؟!!


نجابت کُن ...


اگه نیستی ...


هرزگی نکن ... !!



اگه عاشقی ... ؟!!


عاشق بمون ...


اگه نیستی ...



حُرمتِ


عشقو


نَشکَن

 



نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

عاشق که شاخ ودم نداره

عـاشق کـه شـاخ و دم نــدارد !

 

عـاشق کـه شـاخ و دم نــدارد !

 


حــواست که نبــاشـد..

 


بی تــاب کـه بــاشـی..

 


زُل بـزنی به یک نقطه..

 


دلتــنگ کــه بـــاشـی..

 


همـه چـیــز تمــــام است !

 


محــکـوم میشـوی بـه عـشق !!




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

من وتو خدا

من و تو و خدا...

 

اگر صاحب بهشت بودم...

 


آنقدر روی زمین آن سیب مــے کـاشتم تا همه ی اهل آن را بیرون کنم...!

 


مَن باشم ...

 


تـُ باشــے ...

 


خــُدا باشد ....

 


و دیگر...

 


تنهایــے و تنهایـی و تنهایــے




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)

بی تو بودن هرگزززززززززززز

بی تو بودن...


 

ساعت اتاق را خوابانده ام

 

بی کوک

 

بدون باطری

 

تا حتی هوس یک ثانیه حرکت هم به سرش نزند

 

گور بابای دقایق !

 

بی تو بودن

 

شمارش نمیخواهد ...

 



نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 06 شهریور 1391 ارسال نظر(0)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.