💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


دلم برای کودکیم تنگ شده ....

 


دلم برای کودکیم تنگ شده….


برای روزهایی که باور ساده ای داشتم


همه آدم ها را دوست داشتم…


مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم


مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…


دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم


از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم


تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود


دلم برای خدا تنگ شده …


خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم…


دلم برای کودکیم تنگ شده …

شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت…





نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1391 ارسال نظر(0)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.