💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
هستی

post post post post post post post post


گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...
گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...
تا ببینی کیا پشتتن...
کیا باعث رشدتن...
کیا میرن...
کیا همه جوره میمونن!
گاهی لازمه جوری زمین بخوری که زخمی بشی؛
زخماتو باز بذاری؛
ببینی کیا نمک میپاشن؛
کیا مرحم میذارن؛
کیا با تو هم دردن .
کیا هم خود دردن!
هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!
دست یه کسایی نمک می بینی که روشون قسم می خوردی
و یه کسایی مرحم میذارن رو زخمات که اصلا یادشون نبودی!
آنقدر مات و مبهوت رفتارای اونا می مونی ،
که کلا یادت میره زمین خوردی،
زخمات دیگه نمی سوزن؛
این جیگرته که میسوزه...
که چرا به بعضی ها بیشتر از لیاقتشون بها دادم،
بعضی ها رو هم فراموش کردم!
زمین که می خوری
می بینی کیا هنوز کنارت ایستادن و نرفتن...
زمین خوردن گاهی از زندگی کردن هم واجبتره،
چون میفهمی با کیا زندگی کنی



نویسنده : gandomake تاریخ : سه‌شنبه 24 آذر 1394 ارسال نظر(0)

post


 

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد
 
در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می
 
توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند
 
فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش
 
دلخواهش داشته باشد
 
ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد ، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت
 
هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد
 
بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصله ی
 
هر چه تمام به کار خود ادامه می داد
 
ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت
 
کفش زیبا شد
 
آنها را پوشید
 
دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند
 
چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد
 
بالاخره تصمیم خود را گرفت
 
می دانست که باید این کفشها را بخرد
 
از فروشنده پرسید : قیمت این یک جفت کفش چقدر است ؟
 
فروشنده جواب داد : این کفش ها ، قیمتی ندارند
 
ملا گفت : چه طور چنین چیزی ممکن است ، مرا مسخره می کنی ؟
 
فروشنده گفت : ابدا ، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند ، چون کفش های
 
خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی !!!
 
نکته  :
این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست
 
همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است
 
ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم
 
خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم
 
فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است
 
خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که انسان خویشتن را به
 
حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد
 
ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم
 
در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته
 
حسرت می خوریم
 
پس تا امروز ، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 ارسال نظر(0)

post


G O O N A G O O N

 




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 ارسال نظر(0)

post



G O O N A G O O N




نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 ارسال نظر(0)

می ترسیم...... اما



 

http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fu8022.jpg
 
ﺍﺯ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻮﺳﮏ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ!
 
ﺍﺯ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ ﺑﺒﻨﺪﻩ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺧﻮﺏ ﺳﺮﺥ ﻧﺸﺪﻥ ﺳﺒﺰﯼ ﻗﻮﺭﻣﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺳﺮﺥ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺩﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺟﺎ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻥ ﺧﻮﺭﺷﺖ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﻜﺮﺩﻳﻢ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺳﮑﻪ ﯼ ﯾﻪ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮﻥ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ!
 
ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ!
 
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺩﺭﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻲ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮔﺬﺭﻭﻧﺪﻥ ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﻣﻮﻥ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺩﻝ ﺧﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
 
ﺍﺯ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ
ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ



نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 ارسال نظر(0)

داستان جالب "خر" با سواد

"
با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند" ...!

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع رافهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
_____________
مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی
 



نویسنده : gandomake تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 ارسال نظر(0)

post

داستان جالب:پسرک بیسکویت فروش

پسرک بیسکویت فروش

خانم تورو خدا بیاین بیسکوییت بخرین ارزونه فقط پنجاه تومان


زن به او مینگرد و در حالی که به وی مینگرد فقط میگوید:


یک دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟


-آره خانم من همیشه اینجام فردام می یام و واسه شما صد تا
بیسکوییت نگه میدارم

سلام آقا پسر ....

لطفا بیسکوییتای منو بده که زود باید برم


پسرک از اینکه صد تا
بیسکوییت را یک جا فروخته و میتواند مادر بیمارش را به نزد پزشک ببرد خوشحال

است.

-سلام پسرم آماده شم بریم دکتر


در یک لحظه دست پسرک در جیبش گیر میکند و جز یک سوراخ بزرگ چیزی در آنجا پیدا نمیکند

در آن طرف شهر پسری در پیتزا فروشی مشغول خوردن پیتزاست




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 ارسال نظر(2)

post

 

توی یکی از فیلم های جیمز باند، یک دیالوگ جالب بود! هنرپیشه نقش منفی به جیمز باند

گفت:  “وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام محصول هامون را

خوردند… مادر بزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی

شروع کردند هم دیگه را بخورند… دو سه تا موشی که آخر سر موندند را آزاد کرد… بهش

گفتم، مادر بزرگ چرا آزادشون میکنی؟  گفت:”این ها دیگه موش خور شدند و هر موشی وارد

مزرعه بشه تیکه تیکه اش میکنند!” 

  (حکایتی تلخ از یک جامعه افت زده)

 




نویسنده : gandomake تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 ارسال نظر(0)

خسته ام ....

 

خسته ام مثل جواني که پس از سربازي /

 

بشنود يک نفر از نامزدش دل برده/

 

 

مثل يک افسر تحقيق شرافتمندي/

 

که به پرونده ي جرم دخترش برخورده /

خسته ام مثل پسر بچه که درجاي شلوغ /

بين دعواي پدر مادر خود گم شده است /

خسته مثل زن راضي شده به مهر طلاق /

که پس از بخت بدش سوژه ي مردم شده است

خسته مثل پدري که پسر معتادش/

غرق در درد خماري شده فرياد زده/

مثل يک پيرزني که شده سربار عروس/

پسرش پيش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زني حامله که ماه نهم/

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است/

مثل مردي که قسم خورده خيانت نکند/

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدري گوشه ي آسايشگاه/

که کسي غير پرستار سراغش نرود/

خسته ام بيشتر از پير زني تنها که /

عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسي حال مرا مي فهميد/

غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است/

شده ام مثل مريضي که پس از قطع اميد/

در پي معجزه اي راهي مشهد شده است...

 




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 10 آبان 1394 ارسال نظر(0)

عشق چیست؟

پرسیدم:عشق چیست؟گفت:آتشی است.

گفتم:مگر آن را دیده ای؟

گفت:نه در آن سوخته ام!




نویسنده : gandomake تاریخ : یکشنبه 10 آبان 1394 ارسال نظر(2)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هستی مي باشد.